کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

ماه
در آغوش شب
به خواب می رود و
من هنوز بیدارم
مگر می شود
بی تو به خواب رفت
خاطره ها صف می کشند به خیالم
و من خمار یک لحظه دیدنت
با من چه کردی؟
هیچ چیز
جای خودش نیست
در تنم لحظه ها تب دارند و
من چه بی تابانه
بر شانه های اسیر شب
تا انتهای گردسوز دلتنگیم
با خیال تو
سفر خواهم کرد


نظرات 2 + ارسال نظر
zohre دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 18:42

وای این متنی که برای پاسخ گذاشتین فوق العادس......

ممنون از لطفتون

zohre دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 18:34

یه وقتایی هست
اسمش وقت بودنه
اگه اونی که وقت بودن باید می بود و نبود
دیگه روش حساب نکن....!

بعضی ها شبیه یک انجیر رسیده می مانند
که یکهو از آسمان می افتند در دامن رنگ و وارنگ زندگی ات
اصلا خودت را میزنی به کوچهءعلی چپ و از بودنشان لذت میبری
بعضی ها شبیه عطر بهارنارنجی هستند
در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت نفس میکشی
آنقدر عمیق
که عطر بودنشان را تا آخرین ثانیهءعمرت در ریه هایت ذخیره کنی
بعضی ها شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند
که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت
جانت را با جان و دل در هوایشان تازه میکنی
بعضی ها مثل آلبالوی تازه و نمک زده می مانند دوست داری ببلعیشان
بعضی ها
بعضی ها
آرامش مطلقند
لبخندشان تلالو برق چشمانشان
اصلِ کار تپش قلبشان
انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق میکند
و آنقدر عزیزند
این بعضی ها آن قدر بکرند
که دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم بخورد بهشان
بعضی ها
بودنشان
همین ساده بودنشان حتی از دور همین نفس کشیدنشان
یک عالمه لبخند می نشاند روی گوشه لبمان
اصلا خدا در خلقت بعضی ها سنگ تمام گذاشته ای
سایه شان کم نشود از روزگارمان.....:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد