کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

دل است دیگر 
گاه بیقرار میشود و بیتابی میکند 
دل که عاشق شود
سینه را از جایش میکند و 
اشفته میشود... 
چیزی نیست 
تو بیایی... 
حالش
خوب میشود...
روز به روز
از دوریت بهانه گیر میشود 
زبان نفهم است و دیوانه 
چشم تو را دور دیده 
هر چه میگویم 
که او می اید 
باز 
بهانه میگیرد... 
راستی
چشمانم را دوخته ام به جاده 
نگذار 
شرمنده ی دلم شوم... 


نظرات 2 + ارسال نظر
zohre چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 ساعت 00:30

من گرفتار تو بودم تو دچار دگری
من همه مست تو اما، تو خمار دگری!

دفتر شعر دل من همه لبریز تو بود
سر سودای تو اما به گذار دگری!

فصل هایم همه با سردی پاییز گذشت
تو ولی در هوس و شور بهار دگری!

هوس بوسەی تو وسوسەی جانم بود
لیک آغوش تو تن پوشەی یار دگری!

تو گذشتی ز من و خاطره هایم آسان
سوختی حادثه ها را به شرار دگری!

آمدی باز پس از آن همه نیرنگ و فریب
که چه ؟بازی بدهی دل به قمار دگری!

برو راهی شو دگر دست تو را خواند دلم
ببر این قصه ی ننگین به دیار دگری!!!!!!!

zohre سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 18:52

خواهش میکنم
جبران لطف بسیار شماست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد