مرا فرشی نیست
تا در راهت بیافکنم
مرا تنها یک رویاست
و آن را در پایت می افکنم
گامهایت را بر رویایم بگذار
اما پایت را سخت بر آن مفشار
زیرا آنچه زیر پای توست
رویای من است
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود …
دست دلم میلرزد
اما به خواجه میسپارم تا امید را از دلم نگیرد
دلم میخواهد همیشه بگوید :
یوسف گمگشته باز آید به کنعان
غم مخور …!
میشکند دلم وقتی برایت تنگ میشود ...
وقتی کنار پنجره ی باران خورده بغض میکنم ...
حالم نافهمیدنیست ..