کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

یعنی روزی تو می ایی؟

انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود …

دست دلم میلرزد

اما به خواجه میسپارم تا امید را از دلم نگیرد

دلم میخواهد همیشه بگوید :


یوسف گمگشته باز آید به کنعان

غم مخور …!


میشکند دلم وقتی برایت تنگ میشود ...

وقتی کنار پنجره ی باران خورده بغض میکنم ...

حالم نافهمیدنیست ..



مرا فرشی نیست
تا در راهت بیافکنم
مرا تنها یک رویاست
و آن را در پایت می افکنم
گامهایت را بر رویایم بگذار
اما پایت را سخت بر آن مفشار
زیرا آنچه زیر پای توست
رویای من است
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد