کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها


به چه می اندیشی
نگرانی بیجاست
عشق اینجا و خدا هم اینجاست
لحظه ها را دریاب
زندگی فردا نه، همین امروز است 
راه ها منتظرند
تا تو هر جا که بخواهی برسی
لحظه ها را دریاب
پای در راه گذار...


بگذار اینگونه بگویم برایت :

وقتی ، شاعری
شعری را خلق می کند ،
سرخوش و شاد
به انتظار می نشیند ...
.
و برای تکمیل حال ِ خوبش 
یک نفر باید باشد ...
.
که شعرش را ببیند 
که شعرش را بفهمد
که مجذوب شعرش شود ...
.
حالا فکرش را بکن
حال خدا چـقـدر خوب است
.
وقتی من
ساعت ها
به چشم های تو خیره می مانم ...


خدایا

من خالیِ خالی ام

یعنی پُرِ پُر هستم از غیر تو...!
خدایا ببخش مرا که

سر درگمی من ازسرگرمی به غیر تو بود 
خدایا دیگران رابا تو آرام می کنم!

ولی خودم رابا چه آرام کنم!؟


خدایا دوستت دارم 

چرا که می دانم تو تنها کسی هستی که روزی به تو خواهم رسید



دل ها که گره می خورند...حس می کنی که دنیا کوچک می شود.... دنیا پیش چشم هایت می شود همان گره و تو دوست داری آن گره مدام کور و کور تر شود....انقدر که تیز ترین دندان هم بازش نکند.....

دل ها که گره می خورند حس می کنی زندگی حس غریبی می دهد به تو.....و آن دلی که بدجور گره خورده با دلت....مدام آه می کشی و خلوت می کنی و بعد در خلوت هایت از این گره کور یا بغضی در گلویت جمع می شود....یا اشکی از پلک هایت سقوط می کند...یا لبخندی به لب هایت می نشیند......و تو دوست داری این چرخه بغض و اشک و لبخند را در خلوت های خودت بیشتر و بیشتر کنی.....

و بعد حرفی زیر لب بگویی....نفسی عمیق بکشی و آسمان را کمی زل بزنی و آرام خلوت و خاطراتت را روی دوشت بار کنی و قدم بزنی ..... و من حالا این گره کور را دوست دارم......

می خواهم مرور کنم خاطره هایم را با تو....و خودم را حس کنم کنار همان برکه خیالی که خیلی وقت ها تمام قرارمان می شد.......دیشب سرم روی دوش تو بود و خودت نمی دانم شاید بی خبر بودی.......و من از حال و روزم می گفتم و نمی دانم شاید می شنیدی و من تا سحر عقده وا می کردم.....

تو هر چه دورتر می روی این گره کورتر می شود...حواست باشد........

حالا من از این راه دور چطور سر به شانه هایت گذاشته ام نمی دانم...............می فهمی؟........

تو که در دلم باشی یعنی تمام آرزوهای خوب را دارم....یعنی تمام ستاره ها و فرشته ها را دارم....تو که در دلم باشی یعنی یک دنیا تـــــــو دارم....

از تو گفتن چقدر برایم دلچسب است...از تو گفتن چقدر حس پرواز می دهد...چقدر حس زندگی....

باز هم تکرار تو زمین را سر سبز کرد...مثل تکرار باران.....تکرار تو آسمان را دلنشین کرد مثل تکرار ستاره ها.....حس بودنت تنهایی ام را نور ملایمی داد و آرامشی عمیق...مثل تنهایی ماه...دور از خورشید ...مثل تنهایی یک کبوتر سفید.........!

زانو بغل کرده بودم و از تو می سرودم...از تو می گفتم...از تو می نوشتم....زانو بغل کرده بودم و قدم به قدم با تو می دویدم....زانو بغل کرده بودم و سایه به سایه با تو راه می رفتم....زانو بغل کرده بودم و چشم به چشم غرق تماشا بودم.....زانو بغل کرده بودم و دنیا را عاشقت کردم ....

می دانی.....من به اتفاق های خوب می گویم تـــــــــو....به عطر گل های شب بو می گویم تــــــــــو.....به شقایق های دلخون می گویم تـــــــــو....به بابونه های خندان می گویم تـــــــو.....به پرستو های در حال عروج می گویم تـــــــــــو...به بال های رنگ رنگ قناری های مهربان می گویم تــــــــــو....من به خورشید وقت طلوع می گویم تـــــــــــــو...به ماه وقت طلوع می گویم تــــــــو......

من به باران و رود و دریا می گویم تــــــــــو....به گلبرگ های شبنم خورده و خوشرنگ می گویم تـــــــــــــو....من به ستاره ها که هیچ...به چشمک ستاره ها می گویم تــــــــو...من به اشاره های بلبل ، روبروی چشم گل ها می گویم تــــــــــو....من به اوج احساس و اوج دلربایی می گویم تــــــــو....من به تمام حرف های عاشقانه می گویم تــــــــــو...

حالا این تـــــــــــــو در دلم هست...وقتی که می گویم تـــــــــــــو که در دلم باشی تمام آرزو های خوب را دارم....خوب حس می کنی چه می گویم.............

راستی قلبم نفس نفس می زند این روز ها......دستم به دامان تـــــــــــــــــــو...




سلام امروز تون قشنگ 

روزگارتان از رحمت 
* الرَّحْمَنُ الرَّحِیم *
لبریز...

سفرهٔ تان از نعمت 
* رَبُّ الْعَالَمِین *
سرشار...

چشمانتان به نورِ
* اللَّه نور السَّموَاتِ وَالَارض *
روشن...

کفه ترازویتان در ردیف
* فَأمَّا مَن ثَقُلَت مَوَازِینُه *
میزان

زندگانیتان 
* فِی عِیشَةِ رَّاضِیَة *
باشد...

و عاقبتتان
* عِندَ مَلِکَ الْمُقتَدِر *
ختم به خیر باد

خدایا 
سفره را چیده ام..
کجا می نشینی ؟
می خواهم کنارت بنشینم ...
یک آن ؛ 
هفت اسمانت را بگذار و سر هفت سین من؛
آغاز 
بهارم شو ....


من تو را دوست میدارم

و امروز هم 

مانند دیروز و فردا

برای دوست داشتن تو نفس میکشم...




عشق فرصت دوباره دیدن است

دوباره روییدن

دوباره بوییدن

دوباره گفتن از خود

چه زیباست زندگی با نگاه عشق

با دست های عشق

با قدم های عشق

بیاییم همه چیز را در رودخانه ی عشق بشوییم

هوا

آسمان

پنجره

یاس

چشم های یار

فرصت ماست برای دیدن خود

برای عشق

بیاییم عشق شویم عاشق باشیم...