کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کار ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد
حرف‌های آخرت را
به خودت
و همه
گفته باشی

فکر برگشتن
به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سرت بیرون کن

تو
در جاده‌ای بی‌بازگشت قدم می‌گذاری
که شباهتی به خیابان‌های شهر ندارد

با تردید
بی‌تردید
کم می‌آوری..



هر بار که تورا یاد میکنم

گم می شود تکه ای از من ، در من !

همین روزهاست که تمام شوم..
.



دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ،
 فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ، 
مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، 

چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟


میخواستمت اما رفته بودی ، آمدم ببینمت اما دیگر نبودی…

نه میتوانم دل ببندم با دلی شکسته ، نه میتوانم بروم با این پاهای خسته…

چشمانم پر از نیاز ، قلبی پر از دلتنگی ، زندگی مانده و یک عالمه خاطره
خاطره هایی که کاش همچو عشقمان میسوخت ، اگر نیستی ، اگر مرا تنها گذاشته ای و رفتی دیگر چه سود دارد خاطره هایی که از تو در دلم جا مانده؟
عذابم میدهد ، دلتنگم میکند ، حالا که نیستی دیگر دلم لحظه شماری نمیکند
میخواستمت اما رفته بودی…
این هوایی که در آنم هوای مسمومیست ، مرا از پای در می آورد
یک هوای پر از دلتنگی ، نیست در آن کسی که آرامم کند، نیست کسی که مرا درک کند!

سال نوتون مبارک

صدای پای بهار ، خواب و خیال خزان را بر می آشوبد و بوی بیداری و حرکت بهار ، عالم را فرا می گیرد . نسیم از خواب بر می خیزد . خاک ، تکان می خورد و آزادی جان تازه ای می گیرد . نبض باغچه می تپد و درختان به تولدی دوباره فرا خوانده می شوند . زمین ، بار سنگین خویش را وا می نهد و آسمان ، خورشید درخشانش را ارزانی زمین می کند ... و بهار می آید .
خوب که می نگری ، در می یابی جنبش و حیات دوباره طبیعت ، از طراحی عظیم و هنرمندانه ای ، حکایت می کند . گویی جهان آفرینش ، چون کتابی گشوده ، به هر زبانی سخن می گوید و این پیام را دارد که : " چمن سبز جهان را ، جهان آرایی هست . "


جملات زیبا گیله مرد

از جاده ی احساس تو ، از درد نوشتم

از یک دل غمگین، دل یک مرد نوشتم


ازقصه ی شبهای بلندی که تو بودی

تا خاطره هایی که شدند زرد نوشتم


از چک چک هر قطره ز دلتنگی قلبم

از اوارگی این دل شبگرد نوشتم


از کوشش بی حاصل این قلب شکسته

تا فاصله هایی که غم آورد نوشتم


از سوز نفس گیر رخ سرد حضورت

از یک شب طوفانی نامرد نوشتم


از درد فراق و غم دلتنگی شبها

تا ضجه که تاثیر نمی کرد نوشتم


افسوس نشد باشی و همدرد بمانی

شاعر شدم و از دل پر درد نوشتم


وای از آن روزی که ما، "دل" را به "دنیا" باختیم


خانه مان را، روی "تار عنکبوتی" ساختیم


یادمان رفت آن زمانی را، که "آدم" بوده ایم


چهره خود را درون آینه نشناختیم


وای از آن روزی که "خودخواهی"، گریبانگیر شد


بی محابا، سوی تخریب ِ "شرافت" تاختیم


حرمت "انسان"، شکستیم و بدون دلهره


پیکر بی جان او را، زیر پا انداختیم


گور خود را با دو دست خویش، کندیم و بر آن


نوحه خواندیم و به ترحیم و عزا پرداختیم


دیر فهمیدیم با "خود"، ما چه کردیم و چه شد


ما "شرافت" ، "آدمیت" ، ما "خدا" را باختیم...


بدرود دوست مجازی من