آنجا که سخن از مهربانیست
سر بر شانه خدا بگذار...
تا قصه ی ، عشق را چنان زیبا بخواندگفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
محمدعلی بهمنی..
فال می خواهم بگیرم می شود نیت کنی؟!!
می شود با این غزل، احساس سنخیت کنی؟!!
منطق لب های تو، شد علت "اشعار" من
می شود با بوسه ای اثبات علیت کنی؟!!
طبع من گرم است، عشق من ندارد حد و مرز
تو زرنگی می شود آن را مدیریت کنی؟!!
شعر من بی تو اهمیت ندارد نازنین
یک نظر کن تا غزل را پر اهمیت کنی
عذر می خواهم! حواسم چند بیتی پرت شد!
فال می گیرم دوباره می شود نیت کنی؟!؟
آنجا که سخن از مهربانیست
دنیا کوچک می شود
خجالت می کشد
آب می رود
آنقدر که به اندازه ی چند قطره جوهر میان دفترت شود...
بیا دستت را
برای چند سطر
به حرف های من بده
بیا و کوچکی و بزرگی غم ها را
به اندازه چند واژه از یاد ببر
بگذار برایت بگویم
برای آن که دوستش خواهم داشت
بهترین ها را خواهم کاشت
خوشبو ترین حرف ها را
ناب ترین ترانه را
زیباترین جوانه را
شیداترین بید مجنون را
نگاه کن
هوای باغچه پر از شقایق است
نسیم و گل های ناز
طلوع لبخند با یک گل یاس
دو فنجان چای رو در روی هم را
خواهم کاشت
سطرها تمام شد
کوچه اقاقی
پر از حرف های آبیست
از ترنم عشق تا دست های مهر
چند کوچه فاصله است؟
من در کوچه ای روزگار می گذرانم
که خورشید، بامدادان
از بام خانه هایش بر می خیزد
و دست ها، سپیده دم
به چیدن زعفران بیدار می شوند
من در کوچه ای روزگار می گذرانم
که درهای خانه هایش
رو به وسعت دشت ها باز است
من از لمس یک قطره ی شبنم
در سپیده دم نیلوفر می گویم
آن هنگام که همگان در خوابند
من از رویا می گویم
آنجا که همه قدم برمی دارند
من از پرواز می گویم
میان بازار شلوغ روزمرگی ها
من شعر می فروشم
در هوای سخت خستگی ها
یک بغل دریا می نوشم
میان دلمردگی تار و پود ها
برایت پیراهنی از هوای فردا می دوزم
من از کوچه ای در دوردست ها می گویم...
برای پروانه شدن؛
پیله دستان تو کافیست...
مرا محکم تر در آغوشت بگیر
می پرسند:
مجردی یا متاهل؟
میگویم : " متعهد "!!
چون تجربه نشان داده،
نه مجرد بودن نشانه تعلق خاطر نداشتن به کسی است...
و نه متاهل بودن نشانه تعهد و وفاداری!!!
همه قراردادها را که روی کاغذهای بی جان نمی نویسند!
بعضی از عهد ها را روی قلب هایمان می نویسیم...
حواسمان به این عهدهای غیرکاغذی باشد؛
شکستشان، یک"انسان " را درهم میشکند...!