با بهار از تو گقتم
آسمان شد
گریست و رفت
با خزان از تو گفتم
عاشق شد
برگ هایش ریخت و رفت
با تابستان از تو گفتم
آتش گرفت
سوخت و رفت
با زمستان از تو گفتم
در خواب شد و رفت
یک روز با تو از تو گفتم
روزها آمدند
فصل ها آمدند
فصل تو آمد...
آنجا که سخن از مهربانیست
دنیا کوچک می شود
خجالت می کشد
آب می رود
آنقدر که به اندازه ی چند قطره جوهر میان دفترت شود...
وقتی نامم را صدا می کنی
دلم کوچک می شود
گنجشک می شود
پرواز می کند
می رود تا دوردست ها
آبی می شود
برمی گردد
می آید لب پنجره ات می نشیند
باز صدایش میکنی:
گنجشک کجایی؟
دوباره می آید روی انگشتت می نشیند...
گنجشک وار نگاهش می کنی
دنیا پر از نگاه گنجشک می شود...
مهربانی از سر انگشتان تو آغاز می شود
می رود و می رود تا به شبنمی روی پنجره می رسد
پنجره باز می شود
همه تن سرشار از نفس می شود
لباس خنک فصل بر تن می شود
دست ها، مهربانی یک زن می شود
مهر لبریز از آن یک دم می شود
مهربانی می رود تا به لمس گلبرگ های مخملی گل رز می رسد
گل ها بهاران می شوند
دل ها لبریز یاد یاران می شوند
شکوفه ها دوباره شادان می شوند
روزها غرق مهر باران می شوند
مهربانی می رود و می رود تا به نگاه پرنده ها می رسد
بوی یاس ها پر می زنند
لبخندها به چشم ها سر می زنند
قاصدک ها دست برهم می زنند
یاد یار مهربان را بر قلب ها دم می زنند
مهربانی می آید و دوباره به سر انگشتان تو می رسد
پنجره خیس است
در سپیده دم مهر
شکوفه ها را خواهم بویید...
سپیده دم چشم می گشاید
انگشت هایم بی تاب می شوند
خیال تو همچون سطری خوشبو از میان دفترم می گذرد
برایم بگو
پشت کدام خواب من
رودخانه ای نیلوفری را در دست هایم جاری کرده ای؟
گلدان های کوچک طاقچه ام پر از جوانه اند
چه آبیست
آن چشمی که از یاد تو جاریست
در این سکوت آرام
میان دست های باران
دوباره خیال تو می گذرد
در کوچه ای پر از شمیم یاران...