کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

کوچه مهربانی

دلنوشته های مردی تنها

سیاهی چشمانت اوقات شرعی را دچار اختلال کرده
خیره میشوم شب میشود روز میشود
اذان می گویم من مومن شده ام به چشمانت...


بچه که بودم 
فکر می کردم
حس چشایی مربوط به چشم است
حالا دیگر مطمعنم!
از وقتی آمده ای
چشم هایت 
زندگی ام را شیرین کرده


گاهی خوابت را می‌بینم

بی‌صدا

بی‌تصویر

مثلِ ماهی در آب‌های تاریک

که لب می‌زند و

معلوم نیست

حباب‌ها کلمه‌اند

یا بوسه‌هایی 

از دل‌تنگی!

حالا که تو را دیده ام ...
احساس می کنم
شهر درونم
در قرون وسطی به سر می برد
تـــو باید بیایی
و انقلاب عشقی را
در من بر پا کنی




آن چارچوب پنجره ای که
تو در آن باشی را باید قاب کرد 
و در میدان اصلی شهر نصبش کرد 
تا با دیدنش حالِ تمام شهر، 
تمام شهر بهاری شود تو خودِ بهاری

چاره‌ی دیگری نیست!
باید کسی را
با تو اشتباهی بگیرم
و از هم آغوشی‌اش 
هر شب اندوهی
به جمعیت جهان اضافه کنم.