گاهی خوابت را میبینم
بیصدا
بیتصویر
مثلِ ماهی در آبهای تاریک
که لب میزند و
معلوم نیست
حبابها کلمهاند
یا بوسههایی
از دلتنگی!
سیاهی چشمانت اوقات شرعی را دچار اختلال کرده
خیره میشوم شب میشود روز میشود
اذان می گویم من مومن شده ام به چشمانت...
بچه که بودم
فکر می کردم
حس چشایی مربوط به چشم است
حالا دیگر مطمعنم!
از وقتی آمده ای
چشم هایت
زندگی ام را شیرین کرده
حالا که تو را دیده ام ...
احساس می کنم
شهر درونم
در قرون وسطی به سر می برد
تـــو باید بیایی
و انقلاب عشقی را
در من بر پا کنی